شبکه چهار - 12 دی 1404

معرکه ی نظری میان "انسان شناسان" و "انسان نشناسان" (تعریف دینی از "حقوق بشر"، بزرگترین خدمت به "حقوق بشر")

یادمان علامه مصباح یزدی، نظریه پرداز "ساختار شکن" و مجتهد در اصول عقائد - روز نمادین "علوم انسانی، رویکرد اسلامی" - 1404

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر برادران و خواهران عزیز، چه کسانی که فرمودند به طور زنده برنامه را می‌بینند و چه شماها که به طور مرده دارید می‌بینید، عرض سلام می‌کنم. ما از فرمایش‌های دوستان استفاده کردیم. ما بر آیت‌الله مصباح (رضوان‌الله‌علیه) درود می‌فرستیم؛ او مرد خدا، عالم و متفکری برجسته در جهان اسلام بود که در بیش از ده رشته و بین‌رشته، نظریه‌پردازی کرد. او بیش از ۱۵۰ کتاب آموزنده و مستدل از خود به جای گذاشت و همچنین صدها شاگردانی تربیت کرد تا این مسیر را در حوزه و دانشگاه ادامه بدهند.

آیت‌الله مصباح از خدمت‌گزاران عدالت، حقوق بشر و آزادی بود؛ به این دلیل که او منطقی‌ترین پشتوانه را برای تعریف حقوق و فلسفه حقوق صورت‌بندی می‌کرد. تمام جریان‌های چپ و چپ‌نمایی که شعار عدالت و برابری می‌دادند و تمام جریان‌های راست با گرایش به لیبرالیسم، سرمایه‌داری و غرب‌زده که شعار آزادی و حقوق بشر می‌دهند، اغلب آن‌ها قادر به دفاع فلسفی از شعارهای خود نیستند. آن‌ها از برابری با تفسیر چپ، و از آزادی با تفسیر راست و از حقوق بشر با تفسیر سکولار سخن می‌گویند. چند پرسش ابتدایی است که وقتی شما می‌گویید آزادی مقدس است، اگر بپرسند چرا آزادی مقدس است، شما باید بتوانید توضیح بدهید. آن‌ها دچار تناقض می‌شوند. اگر بپرسید منبع و منابع حقوق بشر چیست و از کجا آمده است؟ وقتی می‌گویید بشر این حقوق را دارد یا آن حقوق را ندارد، بر چه اساسی می‌گویید؟

سوگند به آزادی، سوگند یک مفهوم دینی است. سوگند ناظر به یک امر مقدس است. شما وقتی که حقوق بشر و آزادی را سکولاریزه کردید، یعنی قداست‌زدایی کردید، به چه چیزی سوگند می‌خورید؟ مثل این است که بگویید به این چوب سوگند می‌خورم؛ مگر به چوب سوگند می‌خورند؟ از موضع ماتریالیسم و لوازم آن مثل سکولاریسم، کسی نمی‌تواند بگوید «سوگند به آزادی» یا بگوید «من تا پای جان از حقوق بشر دفاع می‌کنم» یا بگوید «عدالت و برابری امر مقدسی است»؛ شما نمی‌توانید این را بگویید. شما بر چه اساسی این حرف را می‌زنید؟ شما که اصلاً امر مقدس را قبول ندارید و هیچ ‌چیزی را مقدس نمی‌دانید. اما یک نظریه‌پرداز الهی مثل آیت‌الله مصباح، اتفاقاً او می‌تواند بگوید «قسم به آزادی و حقوق بشر و عدالت»؛ اما با توضیح فلسفی و با صورت‌بندی الهی و درست، این سخن را می‌گوید.

من خیلی دلم می‌خواهد که بعضی از این مشاهیر و مقامات مشهور جناح‌های مختلف در ایران را، اعم از مذهبی و غیرمذهبی، آن‌هایی که شخصاً مذهبی هستند ولی فکراً مذهبی نیستند و آن‌هایی که شخصاً هم مذهبی نیستند، خیلی دلم می‌خواهد یک وقتی این‌ها را یک‌جا جمع کنند و از آن‌ها بپرسند این شعارهایی که می‌دهید، استدلال فلسفی‌اش را بگویید. اگر توانستند بگویند! یا من‌من می‌کنند، شعارهای ژورنالیستی می‌دهند، برای عوامفریبی عکس مار می‌کشند، یا تناقض می‌گویند، یا مجبور می‌شوند اعتراف کنند که عجب! این تعریفی که من از حقوق بشر یا آزادی یا عدالت داشتم، یک تعریف غیردینی و غیرتوحیدی بود.

آیت‌الله مصباح خدمت بزرگی به آزادی، عدالت، مردم‌سالاری و حقوق بشر کرده است؛ زیرا او برای تمامی این‌ها پایه‌های توحیدی تعریف کرده است. او به نفع حقوق بشر استدلال فلسفی کرده است. منتهی از دل استدلال توحیدی، این بیرون نمی‌آید که زنا، خودکشی، ارتداد و ظلم اکثریت به اقلیت، این‌ها جزو حقوق بشر باشد. بشر را هرگونه تعریف کنید، فهرست حقوق بشر تغییر می‌کند. اگر بشر را یک حیوان دوپا و یک موجود اصالتاً جسمانی و محدود در چند دهه زندگی در عالم طبیعت تعریف کنید، بله حتماً حقوق بشر همان چیزی است که مادیون می‌گویند.

اگر بشر را یک موجود الهی، ابدی، با ظرفیت خلیفةاللهی، استعدادهای بی‌پایان، غیر مجبور، با قدرت تعقل و حق انتخاب، دارای فطرت توحیدی به علاوه معاد، یک موجود دوبعدی و از هر دو بُعد بی‌نهایت و مخاطب خداوند تعریف کنید، آن وقت می‌بینید که فهرست حقوق بشر عوض می‌شود. یک بخشی از آن با تعریف قبلی مشترک است، اما یک بخشی از چیزهایی که آن فهرست می‌گوید جزو حقوق بشر است، در اینجا جزو حدود بشر قرار می‌گیرد؛ چون خلاف شأن و کرامت انسان است. خودکشی جزو حقوق بشر نیست. گناه جزو حقوق بشر نیست بلکه جزو حدود بشر است؛ چون مانع تکامل اوست. هرچه که انسان را جهنمی می‌کند، جزو حدود بشر است، نه جزو حقوق بشر. اما از آن طرف، دامنه حقوق بشر آن‌قدر وسیع می‌شود که هیچ یک از منادیان تبلیغاتی حقوق بشر، تصورش را هم نمی‌توانند بکنند. برای این که دیگر حقوق بشر با حقوق زرافه تفاوت پیدا می‌کند. این حقوقی که این‌ها برای بشر تعریف کرده‌اند، با حقوق زرافه و زنبور فرقی نمی‌کند! حق حیات، حق طویله، حق لگد زدن و از خود دفاع کردن، حق سر بردن در توبره بغلی؛ آن‌ها برای زرافه هم قائل به همین حقوق هستند.

مادیون بگویند این حقوقی که برای بشر تعریف کرده‌اند، فرقش با حقوق زرافه چیست؟ اگر توانستند بگویند! اما متفکران الهی که فلسفه الهی برای حقوق بشر تعریف می‌کنند، آن وقت حقوق بشر، یعنی آزادی، یعنی عدالت، یعنی مردم‌سالاری و همه این‌ها در جدول حقوق بشر قرار می‌گیرد؛ حقوق و حق و تکلیف. آن وقت این‌ها همگی مقدس می‌شوند و حق‌الناس با حق‌الله گره می‌خورد، هم در اینجا ظلم به یک نفر و پایمال کردن حق یک بشر، باعث می‌شود انسان مغضوب خداوند هم قرار بگیرد، نه فقط مغضوب بشر. حقوق بشر مقدس می‌شود. حقوق بشر معقول می‌شود، یعنی قابل استدلال عقلی و فلسفی می‌شود.

آیت‌الله مصباح به لحاظ فلسفی و دینی، پایه‌های بسیار محکم، منطقی و جهانی برای حقوق بشر؛ و بنابراین برای آزادی، عدالت و مردم‌سالاری تعریف کرد.

حالا آنچه از او بیشتر در بحث‌های سیاسی و ژورنالیستی مشهور است، این است که بله، او به مردم‌سالاری، دموکراسی، آزادی و حقوق بشر انتقاد می‌کرد و با این‌ها مشکل داشته و می‌گفته همه این‌ها غربی هستند. خیر، او مرزبندی می‌کرده بین آزادی، حقوق بشر، عدالت و مردم‌سالاری با مبنای فلسفی الهیِ توحیدی، با آن‌هایی که مبانی مادی دارند و قادر به دفاع منطقی هم نیستند.

دقت کنید و ببینید پاسخ دوطرفه او به دو جریان؛ یکی جریان مذهبی که اصلاً حقوق بشر و آزادی و عدالت برایش مهم نیست و هم جواب به جریان‌های سکولار و لامذهب یا مذهبی‌نمایانی که شخصاً مذهبی هستند، نماز می‌خوانند و حتی ممکن است آخوند باشند، اما فکراً دینی و مذهبی نیستند. ایشان جواب هر دو گروه را می‌دهد. و این خدمتی است که آیت‌الله مصباح به آزادی و حقوق بشر کرده است.

نکته اول، نسبت حق و تکلیف است. شما دو جریان انحرافی را بین خود ما می‌بینید. یک جریان که به نام مذهب و مقدس‌مآبی، فقط از تکلیف مردم حرف می‌زند. آن‌ها اصلاً حساسیتی نسبت به حقوق مردم ندارند. یعنی صد بار به تو می‌گوید تکلیفت این است، ولی یک بار نمی‌پرسد که حقوق تو رعایت شد یا نشد؟ این یک جریان است.

جریان دوم، جریان معکوس، جریان غرب‌گرا، مادی و لیبرال‌زده است که فقط از حقوق بشر و اضافه حقوق حرف می‌زنند و از تکلیف بشر چیزی نمی‌گویند. و دیدید کسانی را به این نام که در دهه هفتاد، آیت‌الله مصباح این‌ها را بدون نام افشا می‌کرد و آن‌ها به آیت‌الله مصباح توهین می‌کردند؛ کسانی که باید در جلسات درس آیت‌الله مصباح می‌نشستند و از او استفاده می‌کردند. این مشاهیری که به او توهین می‌کردند، از فهمیدن بعضی از مباحث او عاجز بودند. البته آیت‌الله مصباح ژورنالیست نبود، آدم سیاسی نبود؛ او ملا بود، یک فیلسوف، متفکر و نظریه‌پرداز بود. او از باب تکلیف وارد عرصه سیاست هم می‌شد.

آیت‌الله مصباح در دهه ۷۰ این جریان‌هایی را که به نام نواندیشی دینی کلاه خیلی‌ها را برداشتند و به نام عرفان و مولوی و نهج‌البلاغه سخن می‌گفتند، شناخت و ایشان جزو اولین کسانی بود که آن‌ها را شناخت. آیت‌الله مصباح در دهه هفتاد گفت که این‌ها اصل نبوت و وحی را قبول ندارند. آن موقع هیچ‌ کس قبول نمی‌کرد، تا این که خود آن‌ها اقرار کردند و باطن خود را بیرون ریختند؛ چه در خارج و چه در ایران دیدید که یکی‌یکی گفتند. آن یکی در آمریکا بود (سروش) گفت که این‌ها کلام خدا نیست و این‌ها حرف‌های خودش است! همان حرفی که قرآن می‌گوید کل کفار همین را به انبیا می‌گفتند؛ می‌گفتند این‌ها حرف‌های خودتان است و این‌ها را خدا به شما نگفته است.

آن‌ها ابتدا گفتند که خود دین مقدس و پاک و درست است، اما معرفت دینیِ بشری مشکل دارد؛ این قدم اول بود. و این که هیچ ‌وقت معرفت دینی به طور قطعی منطبق با اصل دین نیست و امکان داوری نیست؛ بسیار خب، رابطه ما با اصل دین قطع شد.

مرحله دوم کلاهبرداری این بود که بعد از مدتی گفتند: اصل دین معنویت آن است و ربطی به شریعت و ربطی به عقاید و معارف ندارد. قدم بعدی، چند وقت بعد، گفتند عرفان و معنویت هم لازم نیست دینی باشد؛ معنویت انواع و اقسام دارد. مرحله بعد، ما که گفتیم که دین و معرفت دینی مشکوک است و خود دین خوب است، خود دین هم، از شما چه پنهان، خود اصل دین و وحی هم دو- سه‌تا مسئله است؛ یک) قابل تعمیم است. این یک تجربه است؛ وحی یک تجربه بشری و زمینی است. و این را می‌شود بسطش داد و تعمیمش داد و همه ما می‌توانیم پیغمبر بشویم. مرحله بعد کم‌کم همین‌طور تا بالاخره آن حرف اصلی و اولشان را بعد از بیست سال گفتند که اصلاً این‌ها حقیقتاً کلام خدا نیست؛ مجازاً کلام خدا است. قرآن با دیوان شعر مولوی یا حافظ فرقی نمی‌کند! این دیوان شعر ایشان است! کدام پیغام؟ همه پیغمبر هستند؛ اصلاً پیغام مستقیم الهی به معنای حقیقی وجود ندارد.

خب فرق آیت‌الله مصباح با بعضی‌ها این بود که او این را بیست و پنج سال زودتر فهمید و گفت؛ این‌ها بعداً خودشان گفتند. شبستری حرف‌های گادامر و دیگران را قاطی می‌کرد و رویش هم حرف‌های پنج نفر دیگر را می‌زد و می‌گفتند عمیق، عقلانی و معنوی از دین حرف می‌زند، نه دین عوامانه، متحجر، ارتجاعی و فاشیستی؛ قرائت فاشیستی نه. عبا و عمامه‌اش را کنار گذاشت که باز اقلاً خوب است. همین‌طور تا آن بچه‌ترهایشان و نسل بعدی‌شان مثل ملکیان و این تیپ‌ها؛ آن‌ها یک‌کم سواد اسلامی و یک‌کم سواد ادیان، مذاهب و فلسفه‌های غرب و شرق را با هم مخلوط کن و ژورنالیست‌وار مونتاژ کن با عوام‌فریبی! نه صریح بگو ما قبول نداریم و نه صریح بگو ما قبول داریم. آن وسط بین دوتا صندلی بنشین و بازی کن! این بازی قدیمی است. یکی از خدمات بزرگ آیت‌الله مصباح این بود و به همین دلیل هم به او فحش دادند که این جریان را که حالا سه- چهار نفرشان این‌ها بودند در دهه هفتاد و حالا شما آن‌ها را خیلی نمی‌شناسید و دیگر به بایگانی رفتند، افشا کرد. ولی بیت‌المالِ حکومت هم در اختیار این‌ها بود و هنوز هم تا حدودی هست. او افشا کرد که دین سراسر باید استدلال عقلی داشته باشد.

خدمت دیگر آیت‌الله مصباح این بود که گفت دین نامعقول و دینی که با استدلال نشود از آن دفاع کرد، ما قبول نداریم. ایشان در آثار خود راجع به هر موضوعی که وارد شده، استدلال کرده است. شما اصلاً در آثار ایشان سخن خطابی، شاعرانه، مغالطه، القا و تلقین نمی‌بینید. حتی وقتی موعظه می‌کند و آیه و حدیث و دعایی را تفسیر می‌کند، استدلال می‌کند و منطقش را توضیح می‌دهد. این‌ها خدمت بزرگی به عقلانیت دینی و خدمت بزرگی به معرفت و به معنویت است؛ البته هزینه هم دارد.

راجع به حق و تکلیف، دیدید یکی از اتهاماتی که ۱۵۰ سال- ۲۰۰ سال پیش در اروپا به کلیسا و دین مسیحیت می‌گفتند، این‌ها را در این دوره‌های اخیر همگی ترجمه می‌کنند و این هم یکی از آن‌ها است؛ از جمله این که بله، دین و سنت تکلیف‌مدار است، اما مدرنیته و حقوق بشر مدرن، حق‌مدار است. این‌ها از حقوق بشر و اضافه حقوقش حرف می‌زنند و کاری به تکلیف ندارند؛ مذهب و سنت و این‌ها هم همواره از تکلیف می‌گویند و به حقوق کاری ندارند. و واقعاً هم چنین دو تا جریانی وجود دارند.

خدمت اولی که در اینجا به آن اشاره می‌کنم که ایشان به حقوق بشر کرد، این بود که توضیح داد و استدلال کرد که اساساً حقِ بدون تکلیف و تکلیفِ بدون حق نه معنا دارد و نه امکان؛ این خیلی مهم است. هرکس از حقوق بشر بدون وظیفه او و مسئولیت او حرف بزند و هرکس راجع به مسئولیت و تکلیف بشر حرف بزند و به حقوق آن کاری نداشته باشد، این‌ها هر دو برخوردهای غیراعاقلانه، غیرعادلانه و کلاهبرداری است. حق و تکلیف دو مفهوم متلازم هستند؛ دو روی یک سکه هستند. و با دو تقریر حداقل؛ یک تقریر این که شما وقتی حقی را برای کسی یا یک گروهی جعل می‌کنید و قرار می‌دهید، این حقِ ما و حقِ من وقتی معنا پیدا می‌کند که شما ملزم باشید و خودتان را به رعایت حقوق من ملزم و مکلف بدانید. اگر بگوییم من یک حقی دارم ولی شما تکلیف ندارید حق من را رعایت کنید، یا تو یک حقوقی داری و من وظیفه ندارم حقوق تو را رعایت کنم، خب پس این چه حقوقی شد؟ اصلاً تکلیف، ضامن حق است؛ تکلیف، ضامن اجرایی برای حقوق است. می‌گویند این‌ها تکلیف‌مدار هستند و این‌ها حق‌مدار هستند! اصلاً تکلیف بدون حقوق و حقوق بدون تکلیف معنا ندارد. هرجا حقی می‌آید، برای حفاظت از آن حق، یک تکلیفی متقابلاً تعریف می‌شود. حق شما بر من، تکلیف من در برابر شما می‌شود. چرا جدایی و تفکیک بین حق و تکلیف قرار می‌دهید؟ و بعد هم تقابل و تعارض قرار بدهید؟ اگر حق شما تکلیفی ایجاد نکند و منهای تکلیف برای من باشد، قرار دادن این حق، این قرارداد لغو و بیهوده است؛ انگار حقی قرار نداده‌اید. مثل این که من بگویم آقا اینجا خانه من است و حق من است، ولی شما تکلیف ندارید حریم من را رعایت کنید و هر وقت خواستید می‌توانید از روی دیوار به داخل خانه بیایید! خب اگر تو تکلیف نداری که به حق من احترام بگذاری، این چگونه حق من است؟ حقِ جدای از تکلیف یعنی چه؟

انسان بگوید حق حیات دارد، ولی بقیه لازم نیست به حق حیات شما احترام بگذارند و می‌توانند شما را بکشند؛ این چه جور حق حیاتی است؟ آن وقتی حق حیات، حق است که برای دیگران الزام‌آور باشد که احساس تکلیف کنند و حریم قائل بشوند. شما حق ندارید در حیات کسی خللی ایجاد بکنید. تنها کسی که می‌تواند حقوق را تعریف کند، از حق حیات گرفته تا همه حقوق، آن کسی است که حق و ذی‌حق را ایجاد می‌کند؛ فقط او که ذی‌حق را به وجود آورده است او می‌تواند حق او را بشناسد و تعریف کند. منشأ اصل حقوق، فقط خداوند است؛ البته حقوق قراردادی داریم، حقوقی که وضع و قرارداد می‌خواهد، تعقل می‌خواهد، هماهنگی می‌خواهد؛ این‌ها همه هست، ولی همه باید برگ‌ها و گل‌هایی باشند روییده بر آن ساقه و آن ریشه. ایشان این را توضیح می‌دهد که چرا؟ چرا حقوق سکولار برای بشر قابل دفاع عقلانی نیست؛ یعنی کسی که قائل به آفرینش الهی نیست، نمی‌تواند حتی حق حیات را به طور الزام‌آور اثبات کند؛ او نمی‌تواند اثبات کند.

از تو می‌پرسد برای چه من باید به حق حیات تو احترام بگذارم؟ چه می‌گویی؟ اگر خدا و آخرت نباشد؟ من به شما می‌گویم که حق حیات من را تو باید محترم و مقدس بدانی و باید رعایت کنی؛ اصلاً حیات نه، کمتر، مالکیت من را. شما به من می‌گویید برای چه؟ می‌گویم چون حقوق من و آزادی‌های من محترم است؛ می‌گوید برای چه محترم است؟ خب بگو برای چه محترم است؟ ما آزاد به دنیا آمده‌ایم؛ باز هم چیزی را اثبات نمی‌کند. من آزاد به دنیا آمده‌ام، تو هم می‌گویی آزاد به دنیا آمده باشی، من می‌خواهم آزادی تو را سلب کنم؛ به لحاظ منطقی به او چه می‌گویی؟ زور و بازو را نمی‌گویم، منطقاً به او چه می‌گویی؟ اما اگر به لحاظ فلسفی از خدا شروع کردید، خدا که خالق و مالک من و تو و همه چیز است، حالا می‌توانم بگویم حقوق من مقدس است و حقوق تو هم مقدس و محترم است؛ چون آن کسی که من و تو را آفرید، او واقعاً بر ما حق دارد. این حق ریشه حقیقی دارد. در اینجا حقوق ریشه حقیقی پیدا می‌کند. در اینجا من می‌توانم استدلال کنم که چرا ما باید حقوق همدیگر را رعایت کنیم. ولی وقتی که این دنیا بی‌حساب ‌و کتاب است، بی‌سر و ته است، نه مبدأ و نه معادی است، نه غایتی است، نه معنایی است، جهان بر اساس عدالت نیست، رحمت نیست، غایتی ندارد و شیرتوشیر است؛ ما موجودات، پدیده‌هایی طبیعی مثل سایر پدیده‌ها هستیم؛ تو با چه مبنای عقلی رابطه‌ای را بین این پدیده‌ها داری تعریف می‌کنی به نحوی که عقلاً و اخلاقاً الزام‌آور باشد؟ اصلاً عقل چیست؟ شما می‌دانید برخلاف این شهرت که می‌گویند مدرنیته یعنی کشف انسان عقلانی، می‌دانید این از بزرگ‌ترین دروغ‌هایی است که گفته‌اند.

ایدئولوژی‌های مدرن بدون استثناء انسان را موجودی مجبور می‌دانند، نه مختار. مارکسیست‌ها می‌گویند مجبور به جبر اقتصاد، ابزار تولید و طبقه است. لیبرالیست‌ها می‌گویند مجبور به جبر غریزیِ اصالتِ لذت است. فرویدیست‌ها می‌گویند مجبور به جبر جنسیت است. فاشیست‌ها می‌گویند مجبور به جبر قدرت است. اصلاً مدرنیته و ایدئولوژی‌های مدرن، هیچ‌کدام انسان را واقعاً مختار نمی‌دانند و همگی می‌گویند مجبور به جبرهای مادی است. مذهبی‌هایی هم مثل اشاعره ما می‌گویند مجبور به جبر الهی است. دقت کردید؟ انسان مدرن طبق تعریف خودشان یک موجود آزاد نیست تا بخواهد اخلاقاً مسئول باشد و خوب و بد را تعریف کند. نیست، خودشان می‌گویند نیست. از پوزیتیویست‌ها بپرسید انسان آزاد است؟ انسان‌شناسی پوزیتیویستی با مبانی شما، انسان یک موجود آزاداست یا مجبور؟ حالا بیایید سراغ اگزیستانسیالیست‌ها که نقطه مقابل پوزیتیویست‌ها هستند. اصلاً یکی از قربانیان بزرگ مدرنیته، عقلانیت است و یکی‌اش هم آزادی انسان و اختیار است. عقلانیت چرا؟

مارکسیست‌ها چه می‌گویند؟ مارکسیست‌ها می‌گویند عقل، فرهنگ، فلسفه، دین، همه این چیزهایی که به بالاتنه مربوط است، همگی تابع پایین‌تنه است؛ بگو متعلق به کدام طبقه‌ای و سر کدام سفره می‌نشینی تا بگویم چگونه فکر می‌کنی؛ مگر نگفتند؟ این معنی‌اش این است که مارکسیسم انسان عقلانی را قبول ندارد؛ می‌گوید انسان موجودی طبقاتی و اقتصادی است و عقلش تابع شکمش است. این‌هایی که می‌گویم، هرکدام نیست، بگویید نیست تا من بگویم دقیقاً کجا گفته و چه می‌گوید. اصلاً کتاب‌های صدها هزار صفحه‌ای بحث می‌کنند که همین را بگویند.

انسانِ مارکسیسم انسان مجبور است به جبر طبقه و انسان غریزی است، نه انسان عقلانی. انسان لیبرال و لیبرالیسم موجود عقلانی نیست.

بروید ببینید پدران فلسفه لیبرال ، از لاک و هیوم و دیگران؛ اصلاً هیوم یک تعبیر صریحی دارد که می‌گوید عقل، کنیز غریزه است. یعنی عقل، نوکر هوس است. این که می‌گویید عقلی مغلوب و هوایی غالب، اصلاً می‌گویند همگی همین‌طور هستند و امکان دیگری وجود ندارد. اصلاً در تفکر انسان‌شناسی لیبرال، غلبه عقل بر غریزه، بر نفس، بر لذت‌طلبیِ مطلق، امکان ندارد. لذا این‌ها عقل را قبول دارند و عقلانیتی که این‌ها می‌گویند فقط عقل در حد ابزار و عقلانیت ابزاری است. عقلانیت در حوزه ابزار را قبول دارند، نه در حوزه اهداف.

می‌گویند مبانی اصلاً قابل عقلانی شدن نیست؛ انسان موجود عقلانی نیست بلکه انسان موجود لذت‌طلب و غریزی است. بله، انسان مدرن از ابزار عقلانی استفاده می‌کند و حق هم دارد بر بقیه انسان‌ها مسلط باشد. فاشیست‌ها که معلوم است و بقیه هم که معلوم است.

نگاه اسلامی را که امثال آیت‌الله مصباح می‌آید تبیین می‌کند، دقیقاً می‌خواهد تئوریزه کند و توضیح بدهد که چرا انسان موجودی عقلانی است؛ یعنی یک بُعد عقلانی دارد و عقلش می‌تواند بر غرایزش غالب بشود؛ و انسان موجودی است غیرمجبور. او می‌تواند از همه این جبرها عبور کند. البته اکثر ما عبور نمی‌کنیم، ولی می‌تواند عبور کند.

ایشان می‌گوید اگر تکلیف را حذف کردید، هیچ حقی محترم نمی‌ماند. حتی حق حیات قابل اخلال می‌شود. حالا ممکن است یک حقی تعریف شد، آن طرف یک نفر یا یک جمعی یا یک صنفی یا کلِ همه مکلف بشوند؛ بستگی دارد به نوع حقوق و اطراف حقوق. ولی باید این حق را محترم بشمارند و به آن تجاوز نکنند.

یک تقریر دیگری هم ایشان از مسئله همراهی حق و تکلیف که این‌ها غیرقابل تفکیک و چه رسد به تقابل هستند، دارد و آن این است که هر فرد، هیچ‌ کس تنها زندگی نمی‌کند و همگی در جامعه هستیم. حتی مرتاض‌ها هم رابطه‌شان با جامعه به طور کامل قطع نیست. ما در این دنیا در طبیعت هستیم و کم‌وبیش در جامعه داریم زندگی می‌کنیم؛ کمترینش خانواده است. هر فردی که زندگی اجتماعی دارد و دارد از جامعه به نحوی بهره می‌برد و حقوق اجتماعی دارد، متقابلاً در برابر آن جامعه وظایفی دارد. به این معنای دوم هم حق و تکلیف با هم هستند. شما دارید از حقوقی در این جامعه، از امنیت، از بهداشت، از آموزش و غیره استفاده می‌کنید؛ باید نم پس بدهید و باید متقابلاً یک خدمتی به این جامعه بکنید.

شما اگر کل محرمات اقتصاد اسلامی را دقت کنید، تقریباً همه‌اش مواردی است که دارید به حقوق دیگران تجاوز می‌کنید. یعنی بدون این که به جامعه خدمتی بکنید، خدمت اقتصادی، دارید سود می‌برید؛ همه این‌ها حرام می‌شود. ربا در رأس آن است، غصب، گران‌فروشی، احتکار، کلاهبرداری؛ همه این‌ها چیست؟ یعنی سودی می‌خواهی ببری و حقوقی را برداری که حق تو نیست و بدون این که در برابر جامعه به وظیفه‌ات عمل کنی. هر پولی که بدون هیچ خدمتی به جامعه، آن پول را از جامعه می‌گیری، مشکل دارد؛ این ظلم است و حرام است. اگر سالم هستی باید یک کاری بکنی. حالا یک وقت کسی پیر می‌شود، مریض است، مشکل جسمانی دارد، کودک است، یا ورشکسته است و می‌خواهد کار کند ولی نمی‌تواند؛ آن بحثش جدا است. این‌ها کسانی هستند که حقوق دارند و تکلیف ندارند. بچه چهارساله شما حقوق دارد ولی تکلیف که ندارد که به او بگویی باید به خانواده و جامعه خدمتی بکنی تا شیر به تو بدهیم بخوری. اما برای همه ما و دیگران، داری از حقوق اجتماعی استفاده می‌کنی و در برابر جامعه وظایفی داری؛ باید عمل کنی، باید مالیات بدهی، باید قانون را رعایت کنی، باید امنیت جامعه به خطر می‌افتد بروی سربازی و بروی جبهه، باید چه و چه و چه.

ایشان به این معنا حق و تکلیف را می‌پرسد که چگونه از هم جدا می‌کنید؟ اگر حق داری از بهداشت برخوردار باشی، خب وظیفه‌ات هم بهداشت اجتماعی در برابر یک بهداشت عمومی و مسائل دیگری وظایفی داری. اثبات حق برای فرد در جامعه یک‌طرفه نیست. اصلاً ما حق یک‌طرفه نداریم و همه حقوق دوطرفه است. حق له و حق علیه؛ حق علیه می‌شود تکلیف، حق له همین حقوق بشر است. پس به موازات و به تناسب امتیازات و حقوقی که تک‌تک من و شما در جامعه داریم، وظایفی هم ما در مورد جامعه داریم. پس این یک نکته مهم است؛ هرجا دیدید از یک حقی دارد صحبت می‌شود و یک حقی قرار داده شده است، بگردید ببینید حتماً تکلیفی متناسب با آن باید باشد وگرنه این حق بود و نبودش مساوی است. یا اگر یک جایی یک تکلیفی تعریف شد، بگردید یک حقی متناسب با آن باید پیدا کنید. حالا یک اختلافی هم هست که می‌گویند اصل تکلیف بوده است یا حق؟ این را هم اتفاقاً او یک بحث دقیقی می‌کند؛ یعنی آن اولین سلسله حقوق و تکالیف، اول یک حقی بود که بعد تکالیفی برای حمایت از آن حق آمد یا یک تکلیفی بود که بعد حقوقی را به حسب آن تعریف کردند؟ که حالا این از دو زاویه به دو جور می‌شود به آن پاسخ داد؛ ولی آن‌جور که یادم هست، ایشان اتفاقاً از حق شروع می‌کند. می‌گوید آن که اصالتاً منبع و منشأ همه تکالیف و حقوق و این‌هاست، یک حق است. و آن تنها حقی است که پشتوانه حقیقی دارد، نه اعتباری؛ و آن حق‌الله است. بعد حق‌الناس اعتبارشان را از ارتباطشان با حق‌الله می‌گیرند و مقدس می‌شوند. حق‌الناس و حق‌الله؛ چون حق‌الله را بعضی اشتباه می‌فهمند و فکر می‌کنند حق‌الله به آن معنا حق‌الله است که حق‌الناس حق‌الناس است. مثلاً ما می‌گوییم حق‌الناس این است که من مثلاً لباس شما را، کفش شما را بر ندارم بدون اجازه، بعد می‌گویند حق‌الله هم حتماً این است که مثلاً کفش خدا را بدون اجازه خدا بر نداریم! یک چیزی از خدا ندزدیم؛ ما چیزی از خدا نمی‌توانیم بدزدیم. ما خودمان و وجودمان و بقایمان و اراده‌مان و فعلمان و همه چیزمان، نه این که مراد او است، اصلاً اراده او است. ما هیچ هستیم. ما متعلق به او هم نیستیم بلکه ما عین تعلق به او هستیم؛ چون متعلق باز یک چیزکی هست، دو چیز هستند که یکی به آن یکی متعلق است، اصلاً جز تعلق چیزی نیست. بنابراین ما که از خدا نه طلبی می‌توانیم داشته باشیم و نه می‌توانیم به خدا ظلم کنیم.

ما فقط به خودمان می‌توانیم ظلم کنیم؛ که قرآن می‌فرماید هر گناهی که می‌کنی داری به خودت ظلم می‌کنی. ظلم به دیگران هم که می‌کنی، اول و آخرش داری به خودت ظلم می‌کنی، بعد به دیگران؛ چون خودت را داری نابود و ساقط می‌کنی. حق‌الله پس به چه معنا است؟ دقت کنید، حق‌الله مثل چه می‌گویند؟ مثل نماز و روزه و عبادات و این‌ها. حالا اگر دقت کنید حق‌الله در واقع آن هم حقوق بشر است، منتها حقوق معنوی است؛ حقِ رشد. حق‌الله در واقع حق‌النفس است. می‌گویند خداوند حق‌الله را می‌بخشد و حق‌الناس را نمی‌بخشد؛ یعنی ظلمی که به دیگران کردی نمی‌بخشد، اما اگر ظلمی به خودت کردی می‌بخشد. این روغنِ ریخته را نذر امامزاده دارند می‌کنند. یعنی می‌گویند که آقا زدی توی سر یک عده و توی سر خودت؛ هرچه توی سر خودت زدی بخشیدم، حق‌الله را می‌بخشم. هرچه توی سر بقیه زدی نه، آن را نمی‌بخشم. اصلاً حق‌الله صدمه زدن به خودمان است و اسم آن را حق‌الله گذاشته‌اند. حق‌الله یعنی همه حقوق معنوی، یعنی حق‌النفس، یعنی حقِ رشد، حقِ نجات و حقِ رستگاری. دقت کردید؟ پس این هم روشن بشود که حق به چه معنا به خدا نسبت داده می‌شود و به چه معنا به بشر نسبت داده می‌شود؟

حق به معنای حقیقی کلمه فقط به خدا نسبت داده می‌شود؛ به معنای اعتباری‌اش فقط به بشر نسبت داده می‌شود، نه به خدا. اگر اعتباراتی بعد از آن مثل واجب و حرام و چه و چه به وجود می‌آید، این‌ها در واقع حکایت و ترجمه آن حق حقیقی و اصل همه حقوق است که در قرآن و روایت هم با همین تعبیر ذکر شده است. این یک خدمت بزرگ است. بله، البته حق اختیاری است و تکلیف الزامی است؛ یعنی من می‌توانم از حقوق خود بگذرم، اما از تکالیف خود نمی‌توانم بگذرم. تکلیفم را باید در هر صورت انجام بدهم. اما می‌توانم از حق خودم صرف‌نظر کنم.

در اینجا هم باز بعضی بدفهمی کرده‌اند؛ فکر کرده‌اند که اگر یک چیزی مثلاً من حق حیات دارم، می‌گوید خب حق خودم است، حالا می‌خواهم حیات نداشته باشم و می‌خواهم خودکشی کنم. او نمی‌فهمد که حیات حق هست، اما فقط حق نیست؛ امانت الهی و تکلیف‌آور است. مثل کسی بگوید من آبرویم مال خودم است، من آبروی شما را نمی‌ریزم، حق‌الناس است؛ اما آبروی خودم که برای خودم است، می‌خواهم خودم را بی‌آبرو کنم. خب در لیبرالیسم و این‌ها که انسان مالک مطلق خودش است، هر غلطی ما می‌توانیم بکنیم. در نگاه توحیدی و فلسفه الهیِ حقوق بشر، من حق ندارم خودم را تحقیر کنم. من حق ندارم اجازه بدهم به من ظلم کنی. حق ندارم. یک وقت بخشش، تفضل و گذشت است، او حسابش جدا است. حقم است و می‌گذرم؛ آن می‌شود انفاق، ایثار، احسان و این‌ها. آن فراتر از عدل است و رشد است. اما این که بیایند و به زور بگیرند و بگوید خب حالا به زور می‌دهیم برود، آبرویمان را گرفتند و سلب شد و به ما توهین کردند و بی حیثیت کردند، سرزمین‌های ما را اشغال کردند، این‌ها صحبت آن خاک و سنگ و این‌ها نیست بلکه صحبت آن حق است. این بچه‌هایی که در جبهه شهید شده‌اند، مگر برای کوه و دریا و اروند و این‌ها شهید می‌شوند؟ خاک و آب کجا و انسان کجا؟ جان انسان که به کلِ کره زمین می‌ارزد. آن است که ارزش کشته شدن و فدا شدن دارد، آن حق است. منتهی در اینجا مصداقش دفاع از سرزمین، دفاع از ناموس، دفاع از جان شده است؛ این‌ها می‌شود مصداق آن، خود این‌ها که اصالت ندارد. اگر حقی داری می‌خواهی استیفا نکنی، نکن، ولی بقیه تکلیف دارند حق تو را رعایت کنند ولو تو از حق خودت بگذری. ببینید این جمله‌ها ظاهرش ساده است اما خیلی عمیق است و خیلی آثار دارد. اصلاً حقوق بشر این‌گونه آبرومند می‌شود. ریشه پیدا می‌کند؛ بی‌ریشه نیست که با یک باد بیاید و برود. اگر حقوق بشر تفسیر الهی شد و ریشه توحیدی پیدا کرد، دیگر از اصلِ حقوق بشر نه با قرارداد می‌آید و نه با قرارداد می‌رود؛ حقیقی است، حقوقی است که مبتنی بر پایه‌های حقیقی است. قراردادش ریشه دارد؛ «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» داریم؛ قرارداد، پروتکل. در سیاست، در اقتصاد، اصلاً خودِ ازدواج و خانواده یک قرارداد است. لذا می‌دانید در مباحث فقهیِ ما، آن را در ذیل عقود می‌آورند؛ یعنی یک جور بده‌بستان و یک جور قرارداد متقابل است. من متعهد می‌شوم این کارها را بکنم و این حقوق را دارم؛ شما متعهد می‌شوید آن کارها را بکنید و این حقوق را دارید.

اگر پشت حقوق بشر فقط فلسفه سکولار باشد، یعنی مادی، یعنی فقط بر اساس منافع و مضار، بر اساس لذت و رنج، بر اساس این که چه کسی زورش بیشتر است و چه کسی کمتر است، بر اساس این که ما به روش پراگماتیستی مجبوریم با هم زندگی کنیم، چون بالاخره جنگل است و همه ما خطرناک هستیم؛ چون انسانِ لیبرال همان است. جامعه مدنی و دموکراسی یک پروتکل اضطراری است که بالاخره یک جوری مجبور هستند با هم زندگی کنند. یک کاری کنند کمتر به هم صدمه بزنند و بیشتر امنیت و آزادی و لذایذ بیشتر تأمین بشود؛ لذتِ حداکثر برای حداکثر شهروندان.

نه این که چون حقی است و توضیح الهی و فلسفی دارد، نه؛ برای این که مجبور هستیم ما زندگی کنیم با هم، باید همدیگر را تحمل کنیم. یک کاری کنیم کمتر به هم صدمه بزنیم و کمتر توی صورت همدیگر پنگول بکشیم و رنج‌مان کمتر بشود؛ این می‌شود دموکراسی.

به نظر شما این دموکراسی محترمانه است یا آن مردم‌سالاری که از دل حقوق الهی بیرون می‌آید؟ که حق‌الناس مثل حق‌الله، حق‌الناس اصلاً ریشه دارد در حق‌الله؛ حق‌الناس، همین حقوق بشر است، ضایع کردن حق‌الناس یا حقوق بشر، نه فقط جرمِ مادی است و در دادگاه قابل محاکمه و مجازات است، بلکه بالاتر از جرم، گناه است. گناه است، یعنی به لحاظ معنوی خودت را ساقط و نابود کرده‌ای. یعنی با زیر پا گذاشتن حقوق بشر، به جهنم می‌روی. منفور خدا و انبیا هستی و این معصیت حساب می‌شود. ببینید چه حریمی برای حقوق بشر، برای آزادی و عدالت، برای مردم‌سالاری این‌گونه تعریف می‌شود. - خداوند به خیر کند، ما هشت تا نکته علامت زدیم و یکی‌اش را حالا می‌خواهم تازه تمامش کنم - بسیار خب، از این رد می‌شویم.

نکته دوم؛ آمدند بین آزادی، حقوق بشر و عدالت کسانی با نبوت شکاف انداختند. حقوق بشر دینی یعنی می‌گوید خداوند گنگ و لال نیست و لال‌بازی هم در نیاورده است؛ خداوند با بشر سخن گفت. خدا انسان را جوری آفریده است که ظرفیت و استعداد مخاطبِ خدا قرار گرفتن را دارد. خدا از بین انسان‌ها کسانی را برمی‌گزیند و از طریق آن‌ها با بقیه و با همه بشر سخن می‌گوید و راه بازگشت به محضر خدا و آماده شدن برای آن ملاقات بزرگ، لقاءالله، که اصلاً فلسفه خلقت ما آماده شدن در دنیا و فلسفه زندگی آماده شدن برای آن ملاقات است، را بیان می‌کند. ما هیچ کار دیگری در اینجا نداریم. بقیه کارها، سیاست، اقتصاد، خانواده، هنر، علم، حوزه، دانشگاه، این‌ها همگی وسیله است. آن هدف اگر نبود، همه این‌ها بازی است. آن هدف اگر بود، همه این‌ها، حتی جارو کشیدن، حتی خدمت کردن، حتی تفریح رفتن، عبادت می‌شود. خداوند سکوت نکرده است و حرف زده است. انسان لیاقتِ این را دارد که مخاطب خداوند قرار بگیرد.

دیدید بعضی‌ها می‌گویند؛ این را هم از همین فیسلسوف‌های نیمچه‌فیلسوف‌های لیبرال غرب یاد گرفته‌اند در قرن هفدهم و هجدهم که معنی دین و نبوت این است که انسان شعور ندارد و خودش نمی‌تواند منافع خودش را تشخیص بدهد و پیغمبران باید بیایند به او بگویند. اولاً که جواب نقضی‌اش این است که بهترین دلیل برای این که همه شعور ندارند همین است که خیلی‌ها ندارند. طرف مثل این که می‌گوید یعنی چراغ قرمز می‌گذارند سر چهارراه و پلیس می‌گذارند، یعنی ما شعور نداریم؟ نه آقا ندارید! همین الان که این‌ها را گذاشته‌اند، هر ماه چندین هزار نفر همدیگر را زیر می‌کنند و له می‌کنند و می‌کشند؛ ندارید دیگه، اگر داشتید که به این‌ها احتیاجی نبود. آقا یعنی ما خودمان شعور نداریم حق و حقوق ما چیست و وظایف‌مان چیست که رعایت کنیم؟ نه ندارید. باید انبیاء بیایند به شما بگویند. مگر ما عقل نداریم؟ داریم، آکبند است استفاده نکرده‌ای؛ تا آخر عمرت هم استفاده نمی‌کنی. رسید گرفتی؛ و آخر عمر هم به خدا می‌گویی آقا ببین عقل امانتِ تو بود و هیچ استفاده‌ای از آن نکردیم و همان‌طور که گرفتیم به تو تحویل می‌دهیم. چرا عقل به تو دادند ولی تو استفاده نکردی. بعد هم تو که خیلی از تصمیماتت را بر اساس عقلت نمی‌گیری؛ عقلت را حاشیه می‌بری و غریزه را به متن می‌آوری! عقل داشتی، به تو دادند، ولی استفاده نکردی. استفاده کردی، صدای عقل را شنیدی، ولی به آن پشت کردی و محل نگذاشتی. آن آیه قرآن را ملاحظه کرده‌اید که می‌فرماید اهل جهنم می‌گویند که اگر ما به صدای عقل یا صدای انبیاء گوش سپرده بودیم و دل سپرده بودیم، به این فلاکت نمی‌افتادیم. «لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ» (ملک/ ۱۰)؛ یکی سمع و یکی عقل در این آیه ذکر می‌شود. آن سمع، استماع به عقلِ کل است که انبیاء هستند؛ عقلِ بیرونی.

آن عقل هم، پیامبر درونی است؛ صدای خداست که خدا از درون هر کسی به طور فطری با او حرف می‌زند. که آن تعبیر «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» (روم/ ۳۰)؛ که قرآن دارد، از حضرت امیر(ع) پرسیدند این فطرت خدا که می‌گویند فطرت همه خدایی است و فطرت کل بشر همگی الهی است، این یعنی چه؟ ایشان فرمودند: «فَطَرَهُمْ عَلَى التَّوْحِیدِ»؛ همه فطرتاً خدا را می‌فهمند و قلباً باور دارند. وقتی در هچل می‌افتند، همگی‌شان خدا را صدا می‌زنند؛ حتی آن‌هایی که ده جلد کتاب علیه خدا می‌نویسند. همان هم می‌گویند که اسمت را نمی‌آورم اما خودم که می‌دانم هستی!

اصلاً یکی از دلایلی که قرآن کریم به سبک کتاب‌های فلسفی و کلامی، گزاره‌های صغری و کبری برای اثبات خدا بچیند به این شکل نیست؛ البته استدلال‌هایی در قرآن هست، اما این را مبنا قرار نداده است.

می‌پرسد «أَفِی اللَّهِ شَکٌّ؟»؛ اصلاً اگر عقل داری و فطرت داری چگونه می‌توانی شک کنی؟ باید برای شک کردن دلیل بیاوری. برای انکار خدا باید استدلال بیاوری.

خب حالا آن منطقی که می‌گوید انسان پیغمبر نمی‌شود، این قرآن و این‌ها کلمات خدا نیست و این‌ها حرف‌های خودشان است ولو با حسن نیت! آن‌هایی که می‌گویند پیامبری وجود ندارد، نبوت را تحریف می‌کنند؛ چون اصل دین نبوت است. کسانی خالق را قبول دارند ولی دین ندارند. کسانی می‌گویند جهان به لحاظ اخلاقی بی‌طرف نیست و نسبت به اعمال ما واکنش نشان می‌دهد، یعنی یک شبه معادی، یک معاد رقیق‌شده است.

اجمالاً این را هم که این دنیا شیرتو شیرنیست، قبول دارند؛ ولی باز هم دین ندارند. هسته اصلی دین کجاست؟ نبوت. نمی‌گویم هدف اصلی است، هدف اصلی توحید است. اما مرز بین دین و لادین کجاست؟ نبوت است. چون بعضی‌ها خالقِ بدون نبوت را قبول دارند. منتهی می‌گویند همین طبیعت است، روح طبیعت است و از این چیزها. بعد می‌گوییم روح آن چیست و چه خصایصی دارد؟ آن وقت یک آقای دکتر استاد دانشگاه و فوق دکترا، منتهی این‌ها در یک رشته‌هایی تخصص دارند ولی در مسائل دینی به اندازه بچه کلاس اولی همان چیزهایی را که از مادربزرگشان یاد گرفته‌اند، در همان حد سواد دارند. منتهی چون ریش پروفسوری می‌گذارند... طرف گفت تا ریش‌هایم را نزدم هر سؤالی داری بپرس. چون ریش پروفسوری می‌گذارد در یک رشته دیگر هم دکتری دارد، خیال می‌کند در همه رشته‌ها هم می‌داند؛ نمی‌داند که در این رشته‌ها تو به اندازه بچه شش‌ساله هستی و بیشتر نمی‌فهمی. چهل - پنجاه تا مرید در جلسه گذاشته که خدا همان انرژی است! بعد سه- چهار تا سؤال بپرس که انرژی این صفات را دارد؟ حالا برای چی یک چنین چیزی باید خدا باشد؟

حالا ببینید، این نکته که نبوت، اعتقاد به این که خدا در مورد حقوق بشر سکوت نکرده است، در مورد وظایف ما سکوت نکرده است، خداوند آزادی را و عدالت را و حقوق بشر را و کرامت انسان را و حدود انسان را تعریف کرده است، این را اگر می‌توانید استدلال فلسفی تا حد برهان قطعی بیاورید. اگر خدا نیست یا هست ولی پیغمبری در کار نیست، اصلاً انسان شایستگی و لیاقت این که مخاطب خداوند قرار بگیرد و به او وحی بشود، ندارد. بعد می‌گویند شما نمی‌توانی این حقوق را برای بشر... چه کسی قرار داده؟ چه کسی جعل کرده است؟ اصلاً به من بگو همان کسی که بشر را خلق کرده است. اولاً چه کسی گفته بشر را خلق کرده‌اند؟ بعد گفته حالا از کجا معلوم آن که بشر را خلق کرده است، با بشر حرف زده است؟ که این‌ها نبی هستند نه متنبی. چون این‌ها کل انبیا را متنبی می‌دانند. بعد می‌گویند کل متنبیان هم انبیا هستند. پیغمبر راست و دروغ نداریم. خب حالا خیال می‌کنند این‌ها شبهات جدید است.

آیت‌الله مصباح یک بحثی دارد و ایشان خیلی قشنگ می‌گوید که این حرف‌هایی که می‌زنید که خداوند وحی نکرده است و انسانی انبیاء نیامده‌اند و پیغام خدا و صدای خدا را به ما نرسانده‌اند و خداوند در مورد حقوق بشر و آزادی و عدالت سکوت کرده است و چیزی نگفته است و خودمان هر قراردادی کردیم کردیم؛ خب حالا یک سؤال. حقوق قراردادیِ محض، یعنی بادآورده. بادآورده را باد می‌برد!

اگر کل حقوق بشر قراردادی است و پروتکل است و با دموکراسی می‌آید، خب با دموکراسی هم می‌رود. با قرارداد می‌آید، با قرارداد هم می‌رود. اگر کل حقوق بشر و وظایف بشر صرفاً قراردادی بین ما، است عادات است، عرف است، آداب خودمان است، توافق است و پروتکل است، خب هرچه که با پروتکل می‌آید با پروتکل هم می‌شود برود. پس شما دارید می‌گویید حقوق بشر کلاً هیچ ضمانت قطعی اجرایی ندارد. دارید ریشه حقوق بشر را می‌زنید وقتی می‌گویید کل آن قرارداد است و کل آن بشری است.

حقوق بشر سکولار یعنی می‌توانید، هیچ حریم مقدسی ندارد و می‌توانید کل این حقوق بشر را عوض کنید. فردا می‌توانید بگویید ازدواج خلاف حقوق بشر است، چنان‌که گفتند دیگه. پس‌فردا هم بگویند هیچ‌ کدام از این‌ها جزو حقوق بشر نیست آن وقت. چه می‌گویی؟ شما که می‌گویید همه این‌ها با هم مساوی است و فرقی نمی‌کند و علی‌السویه است و همه قراردادی و همه بی‌ریشه هستند؛ اصلاً از کدام حقوق بشر و از کدام فهرست حقوق بشر می‌توانی قاطعانه و عقلانی دفاع بکنی؟ اگر رابطه حقوق بشر را با انبیاء، با شریعت و با خداوند قطع کردید؛ گفتید خودمان بشر را تعریف می‌کنیم، خودمان خودرو به وجود آمده‌ایم، این بشر خودش زیر بوته به عمل آمده است، و بعد هم خودش برای خودش تعریف می‌کند که چه حقوقی دارد و چه حقوقی ندارد؟ و هر وقت هم نخواست باز آن را عوض می‌کند! خب آن وقت در اینجا ده‌ها مکتب و گرایش و منافع این و منافع او، او می‌گوید این حقوق است و آن هم می‌گوید این حقوق است؛ چگونه داوری کنیم؟ تو ملاک داوری نداری. تو گفتی قرارداد است. تو گفتی عرف و آداب است. داوری نمی‌شود کرد. آنچه امکان استدلال دارد را می‌شود داوری کرد، وقتی برایش استدلالی نیست و صرفاً پروتکل است، تو داری با حقوق بشر برخورد پراگماتیستی می‌کنی. کل حقوق بشر می‌شود بادآورده و بادآورده را باد می‌برد. هرچه که قرارداد تا نکنیم نیست، خب وقتی هم قرارداد نکنیم نیست. این فرق می‌کند با حقوق بشری که ریشه توحیدی دارد.

ما الان اینجا همگی با هم توافق کنیم، اکثریت مطلق، یک نفر را بزنیم و به او زور بگوییم و توهین کنیم؛ چنین حقی پیدا نمی‌شود. چرا نمی‌شود؟ قرارداد اکثریت مطلق است. خب حالا یک قدم جلوتر؛ خود آن یک نفر هم بگوید به من توهین کنید، به من ظلم کنید و من را بی‌حیثیت کنید؛ یعنی صددرصد بگویند و خودش هم بگوید، باز هم چنین حقی پیدا نمی‌شود؛ چون کرامت انسان حق الهی است و نمی‌توانی آن را با قرارداد حذف کنی. کمّی هم نیست؛ قرآن می‌فرماید کشتن یک نفر مساوی است با کشتن کل این هفت میلیارد! انسان یک موجود کمّی نیست. یک انسان یعنی همه بشریت.

خب حالا این احترام به انسان و حقوق انسان است یا آن‌ها؟ بعد هم این که خدا راجع به حقوق بشر، راجع به آزادی و عدالت حرفی نزده؛ خدا سکوت کرده است! خدا فقط گفته من را عبادت کنید؛ اطاعت نه، فقط عبادت کنید، من معیاری دست‌تان ندادم من اصلاً چیزی نگفتم! من اصلاً رهگذر هستم. خب این حرف تازه‌ای نیست که به اسم روشنفکری و نواندیشی دینی این حرف‌ها را می‌زنید. این همان حرف‌هایی است که هزاران سال پیش به انبیاء هم همین‌ها را می‌گفتند.

چند تا آیه در قرآن داریم که خطاب به انبیاء می‌گویند: «مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ». اصلاً به خود پیامبر اکرم مگه نگفتند؟ به همه انبیا گفتند. «مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ»؛ بابا این هم یک بشری است «مثلکم» مثل شماهاست، چه فرقی دارد؟ هر چند روزی می‌آید می‌گوید خدا با من حرف زده است! چطور خدا با تو حرف می‌زند و چطور با بقیه حرف نمی‌زند؟ اصلاً خدا اگر قرار بود حرف بزند، خب فرشته‌اش را می‌فرستاد، مگر نمی‌گوید برای تو فرشته آمده؟ خب برای ما هم بیاید. اصلاً قرآن خودش می‌فرماید که، آن وقت نمی‌گوید که فرشته که بر الاغ که نازل نمی‌شود! فرشته بر سنگ نازل نمی‌شود، فرشته حتی بر حیوان دوپا نازل نمی‌شود، فرشته حتی بر آدم‌های خوبی که صلاحیت‌های خاصی پیدا نکرده‌اند نازل نمی‌شود؛ مگر فرشته به هر کسی می‌تواند نازل بشود؟ اصلاً به تو نازل می‌شود، مگر تو می‌فهمی که نازل شد؟ همین الان اینجا فرشتگان هستند. حالا شما نمی‌بینید، من که می‌بینم! همین الان اینجا در محضر فرشتگان است. برایش برهان وجود دارد، دلایل عقلی و نقلی برایش هست. خب حالا چون الان بنده صدای فرشته و جبرئیل را نشنیدم، بگویم فلان.

خب حالا سؤال این است؛ قرآن می‌فرماید استدلالی که هزاران سال پیش و هزاره قبل با پیامبر و با همه انبیاء کردند که «لَوْ شَاءَ اللَّهُ»، «لو» یعنی اگر به فرض محال؛ فرق می‌کند دیگر با «ان» و «اذا» و فلان. «لَوْ شَاءَ اللَّهُ»، اصلاً محال است که خدا با بشر حرف بزند، ولی حالا فرض کنیم و فرض محال که محال نیست، اگر خداوند اراده کرده حرف بزند، «لَأَنْزَلَ مَلَائِکَةً»؛ خب فرشته‌ها را نازل می‌کرد به خود ما، چطور به تو نازل می‌شود و به ما نازل نمی‌شود؟ بعد هم اصلاً این چه حرفی است؟ ما همیشه دیندار بودیم، مگر تو تازه آمده‌ای از خدا و دین به ما حرف می‌زنی؟ می‌دانید مشرکین از ما خداپرست‌تر هستند؟ ما می‌گوییم یک خدا، آن‌ها می‌گویند یکی‌اش کم است، از بس خدا خوب است یکی‌اش کم است.

خب آن‌ها به پیامبر اکرم گفتند: «مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِی آبَائِنَا الْأَوَّلِینَ»؛ ما هیچ وقت از قبل هم چنین چیزهایی نشنیده بودیم که حالا این حرف‌ها را می‌زنی. خدا رابطه‌اش با همه ما، نه فقط به لحاظ تکوینی که با همه... به لحاظ تشریعی هم رابطه‌اش با همه ما مساوی است. بنابراین چون با من حرف نزده، پس با تو هم حرف نزده است.

بعد ملاک‌های مادی را پیش می‌کشند که حالا اگر فرض کنیم خدا می‌خواسته انتخاب بکند و با جنابعالی حرف زده، این‌ها واقعاً حرف‌های خدا است، آخه تو چه فضیلتی داری بر بقیه؟ پولدارتری؟ قبیله‌ات بزرگ‌تر است؟ شاهزاده‌ای؟ لباس‌های آن‌چنانی داری؟ تو چجوری است که خدا حواسش به تو جمع شده و از ما پرت شده است؟ زورت از ما بیشتر است؟ پولت از ما بیشتر است؟ خوشگل‌تری؟ مگر این‌ها در قرآن نیامده؟

اغلب این حرف‌هایی که به اسم نواندیشی و شبهات مدرن و پست‌مدرن می‌زنند، تقریباً همه این‌ها در قرآن آمده و پاسخ آن‌هاداده شده است.

یکی از وجوهی که همان موقع استبعاد می‌کردند و الان هم می‌کنند، این است که اصلاً واقعاً مگر خدا با انسان حرف می‌زند؟ قبول نداشتند و الان هم قبول ندارند. مشرکین هم قبول نداشتند. روشنفکرهای غرب‌گرا هم قبول ندارند. می‌گوید انسان مگر لیاقت و ظرفیت و توان دارد که به او وحی بشود؟ این انسان‌شناسی آن‌هاست؛ انسان‌شناسی که توأم با تحقیر انسان است. یک چنین شأنی را در انسان نمی‌بیند. این حرف‌شان است که امکان ندارد انسان‌هایی پیام‌آور باشند! یعنی انسان کوتوله‌تر از این حرف‌هاست. فرض کنیم خدایی هست؛ کی گفته خدا با تو حرف زده است؟ به حضرت نوح می‌گفتند... الان شما خودتان را جای قوم نوح بگذارید، خیلی خدا رحم کرد ما آن زمان نبودیم! مخصوصاً خود من. چون بدجور به حضرت نوح گیر می‌دادم.

پیرمرد آمده وسط بیابان می‌گوید کشتی بسازیم. او می‌گوید عمو اصلاً اینجا بارندگی نمی‌شود! می‌گوید نه، خدا دیشب به من گفت می‌شود. بعد پس‌فردا آمده‌اند به او می‌گویند: خب چطوری عمو نوح؟ خدا باز دیشب به تو چه گفت؟ بحثی چیزی نشد؟ گعده‌ای نکردید؟ سفارشی چیزی؟ بعد باز فردا... یک پیغام برای خدا داریم به او می‌گویی؟ واقعاً اگر ما آنجا بودیم، وسط بیابان خدا به من گفته کشتی بساز «إصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنَا...» وسط کویر! اصلاً من دلم برای این پسر نوح خیلی می‌سوزد. این طفلک خیلی خجالت می‌کشیده که چنین بابایی دارد! رفقایش به او می‌گفتند پدرت خل است، دیشب چی خورده؟ در خانه‌تان چه کار می‌کند؟ خواهشاً بیا بگو چه چیزهایی می‌گوید ما بخندیم! پسر نوح هم می‌گفت من واقعاً معذرت می‌خواهم شرمنده‌ام. پدرش می‌گفت طوفان می‌شود. می‌گوید خیلی خب از این حرف‌ها خیلی زدی! می‌گوید خب طوفان می‌شود. همه غرق می‌شوند. پسر نوح گفت خیلی خب یک کوهی چیزی پیدا می‌کنیم و بالای همان کوه می‌رویم! نمی‌خواهد دلت بسوزد! اگر ما آن‌جا بودیم جزو همان‌ها نبودیم؟!

می‌گوید خدا با من حرف زد. خب آن زمان هم همین‌طور بود. پیغمبرهای دروغی بودند، پیغمبرهای راستی هم بودند. حرف‌های پیغمبران مگر حرف‌های عادی است؟ دیوانه بودند. کسی که دیوانه نباشد، این‌طور وسط معرکه نمی‌آید تمام محکماتِ مادی و معنویِ جاهلیت را بشکند. به این معنا دیوانگان هستند؛ این‌ها عاقل طبق آن عرفِ عقلِ مادی نبودند. این‌ها انسان را درست نمی‌شناختند الان هم نمی‌شناسند.

خب حالا اگر شما نبوت را قبول نداشتید، حقوق بشر را که خدا تعیین کرده، قبول ندارید. حریم مطلق برای بشر را قبول ندارید. این که کشتن یک انسان بی‌گناه تو را تا ابد جهنمی می‌کند، قبول ندارید. راحت می‌گویید می‌شود کشت، ببین ایناهان! کشتم! گفت آقا نباید کشت، گفت ما کشتیم شد.

حقوق بشر منهای نبوت مشکل پیدا می‌کند، ریشه الهی ندارد. حقوق بشر بدون اعتقاد به معاد هم چند جایش سوراخ است. یعنی اگر گفتی انسان یک موجود ابدی نیست و حساب و کتابی نیست؛ ما همین ۵۰-۶۰ سالِ عالم طبیعت هستیم که هر کی قلدرتر و زورش بیشتر و زرش و تزویرش بیشتر است، او بر بقیه مسلط است و هیچ ‌کس هم جواب هیچ کاری‌اش را نخواهد داد. معادی در کار نیست و قرار نیست ما نسبت به حقوق دیگران پاسخگو باشیم. اگر معاد را هم انکار کردی، حقوق بشر را تیرباران کردی؛ نابودش کردی. این هم یکی از خدمات بزرگانی است که محکم در دفاع از حقوق بشر حرف می‌زنند و برای حقوق بشر دژ می‌سازند.

مصباح برای دفاع از حقوق بشر دژ ساخت؛ ریشه‌های فلسفی و الهی برایش تعریف کرد. این‌ها مدافعین حقوق بشر هستند، نه آن‌هایی که از موضع سکولار حرف می‌زنند.

اگر شما معاد را پذیرفتید، محال است به حقوق بشر تجاوز کنید؛ محال است. اگر یقین کردیم این حرفی که انبیاء زده‌اند واقعاً درست است ولو اصلاً تو نیستی، اموالت هم نیست، پشت سر تو توی یک جلسه‌ای تو را غیاباً ترور شخصیت کردم، مثلاً غیبت تو را کردم؛ همین کار به این قشنگی و شیرینی، من نمی‌دانم برای چه غیبت را حرام کردند؟ اصلاً بدون غیبت که نمی‌شود زندگی کرد، بعد هم کار به این خوبی و برای چه این‌قدر تحریمش کردند؟ این را هنوز نفهمیدم. ولی خب حالا کردند دیگه!

گفتند انسانی که نیست و نمی‌تواند از خودش دفاع کند، نابودش نکنید. قتل معنوی و ترور شخصیتش نکنید. خب حالا اگر ما که به معاد باورِ ذهنی دارم، اما باور قلبی نداریم. امام(ره) می‌گفت که همه ما مسلم هستیم مؤمن نیستیم. آن وقتی که این حرف‌ها را از این زبان و از ذهن و عقلت وارد قلبت شد، از آن لحظه به بعد مؤمن هستی. همه می‌دانیم مرده، انسانی که از دنیا رفته، جنازه‌اش خطری ندارد و کاری با شما نمی‌کند، اما هیچ ‌کدام‌تان هم حاضر نیستید شب بروید با پنج تا جنازه در را قفل کنند و بگویند شب تا صبح با همین‌ها بگیر بخواب! ما این کار را نمی‌کنیم. ولی غسال این کار را می‌کند. برای این که ما توی ذهنمان است که مرده کاری نمی‌کند، توی قلب مان نیست؛ می‌گوییم نکند حالا واقعاً نصف‌شبی یک کاری بکند؟ ولی غسال چون مرده را، جنازه را این‌قدر پیچویده، دیگر هر کار می‌کند، همان‌طور می‌شود. او وارد قلبش شده، غسال قلباً یقین دارد که این هیچ‌ چی نیست؛ جامد است. ولی من و شما نه.

ایمان به معاد، بزرگ‌ترین محافظ و پاسدار حقوق بشر است. این که ما باید پاسخگوی اعمال‌مان باشیم، همه چیز دارد ثبت می‌شود و باید جواب بدهیم؛ یعنی یک حریم مقدس برای بشر، بلکه برای حیوانات، بلکه برای گیاهان تعریف شده است. به حیوان دروغ نگو، به گیاه ستم نکن.

اگر کسی به معاد و آخرت، به بهشت و جهنم، به این که حساب و کتاب داریم، به این که یوم‌اللقاء در پیش است، عقیده داشت، حقوق بشر، حقوق حیوان، حقوق گیاه برایش محترم و مقدس می‌شود. آن وقت نه جان انسان‌ها، نه مالشان، نه آبرویشان، بلکه کوچک‌ترین صدمه به یک انسان برایش نوعی انتحار می‌شود؛ دارم پدر خودم را درمی‌آورم. حالا ما باور نداریم ولی خب این‌ها هست.

اگر آمدی سکولاریزه کردی، گفتی خدا نیست، معاد نیست، داری ریشه حقوق بشر را می‌زنی نادان! داری ریشه عدالت را می‌زنی، داری می‌گویی آزادیِ انسان‌ها را راحت می‌شود تبدیل کرد به استبداد و با استبداد آزادی‌ها را محدود کرد، داری می‌گویی مردم‌سالاری دروغ است. دیگه حالا بقیه‌اش طلب‌تان.

اجمالاً توانستیم توضیح بدهیم که چرا آقای مصباح و بزرگانی امثال ایشان که از موضع فلسفه الهی به حقوق بشر و آزادی و عدالت توجه کردند، این‌ها بزرگ‌ترین خدمت‌گزاران به آزادی و حقوق بشر و مردم‌سالاری و عدالت هستند. این را خواستیم اجمالاً یادآوری بکنیم.

به روح پرفتوح همه بزرگان، علما، شهدا درود می‌فرستیم و به‌ خصوص به آیت‌الله مصباح و به شهید قاسم سلیمانی که این دو بزرگوار، دو نماد و دو آیات، به لحاظ نظری و عملی برای این نسل و برای جامعه جهانی دو آیه شدند که درست شناخته بشوند، صلوات ختم کنید.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha